Friday, March 21, 2014

یک داستان مطبوع

کارمن کوچولو دختر خیلی سربه‌راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره‌ی خاص و عام بود. مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد، و با هوشیاری خود دیواری جلو دخترش در برابر‌ دام‌های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شد، مادرش هم به شدت نگران شد، و با خودش فکر کرد: "روزی که دخترم برای اولین بار بالغ شود، با معصومیت طلایی‌اش خداحافظی خواهد کرد." مادر برای حل این مشکل راهی یافت. وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد، مثل دیوانه‌ها به خیابان دوید و با دسته‌ای بزرگی گل سرخ بازگشت. "بیا دخترم، این‌ها را بگیر؛ حالا تو داری یک زن میشود." و کارمنچیتا، شادمان و فریفته‌ی آن گل‌های سرخ زیبا، فراموش کرد که بالغ شود. هر ماه، دوازده‌بار در سال و برای سال‌های متمادی، کارمنچیتا با همین روش خر می‌شد . از آن حقیقت مشمیزکننده در امان می‌ماند.
به محض این که سایه‌های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر می‌شدند، مادرش هم گل‌های سرخ را در دستان او می‌گذاشت.
کارمنچیتا چهل ساله شد. مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود، هنوز او را کارمنچیتا صدا می‌زد؛ اگرچه دیگران همه به او دونا کارملا می‌گفتند. آن سال ماهی آمد که دیگر سایه‌های زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند، بنابراین مادرش به او یک دسته گل سفید داد. "بیا دخترم، حالا که تو از زن بودن دست کشیده‌ای، این آخرین دسته گلی است که تقدیمت میکنم." کارمنچیتا برآشفت: "اما مامان، من تا حالا هیچ وقت نمیدانستم که یک زن هستم." و مادرش به او پاسخ داد "دیگر بدتر، دخترم." همان دسته گل سفید را وقتی دیگر پژمرد، بی‌گلبرگ، خشکیده و از هم پاشیده بود، روی تابوت کارمنچیتا نهادند.

یک داستان نامطبوع


سن بحرانی مری کوچولو هم فرا رسید، مادرش خواست همان کاری را بکند که مادر کارمنچیتا کوچولو کرده بود، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است، یک دسته گل سرخ به او داد. اما مری کوتیا از کارمنچیتا خیلی بی‌حیاتر بود. دسته گل را گرفت، پنجره را باز کرد، گل‌ها را بیرون انداخت، و به بلوغ رسید.


از لوئیس بونوئل، بونوئلی‌ها