Sunday, September 20, 2015

روز ششم

امروز یک ساعت زودتر پاشدم. مقصدمان قلعه رودخان است. یکبار هشت سال پیش آمدیم اینجا. قلعه‌یست در میان کوه‌های فومن که پیش از اسلام سنگ بنای اولیه گذاشته شد و در دوره‌های بعد قسمت‌های دیگری اضافه شدند. برای رسیدن به قلعه چند صد پله را باید طی کرد، راهی که بیشتر از دو ساعت طول میکشد. قلعه بر روی کوه بلندی احداث شده، و جنگل پرپشتی، به پرپستی سر من، آن را احاطه کرده است. ناهار که صبحانه هم بود را در پای کوه خوردیم و پیش از دو بود که راه افتادیم به قلعه که تا ساعت هفت برگشته باشیم. دفعه قبلی که از قلعه برگشتیم تاریکی مطلق بود. اینجا آسمان ابری و درختان بلند جنگل نمیگذارند نوری به زمین برسد. این دفعه نمی‌خواستیم مثل آن شود. هرچند که من فقط خاطره خوش دارم از آن شب هشت سال پیش.
قلعه مانند مقطع یک پروانه دراز است و از سه بخش میانی و شرقی و غربی تشکیل میشود، که شاهنشین آن در ارفتاع بلند تر و ... . برگشتنها هم اتفاق قابل ذکری نیفتاد مگر زیبایی جنگل و آلوچه‌های قلابیِ بازارِ پای کوه. قبلاها قاطر و خر پای کوه بودند که اسباب را تا قلعه میبردند ولی امروز خبری ازشان نبود. حالا اینکه چرا نبودند را نمیدانم. آهان، در راه برگشتن یک اصفهانی همراهم شد و داستان بردیا دروغین را برایش تعریف کردم، از تاریخ هیچ نمیدانست. برایش توضیح دادم که داریوش چه کلکی زده و داستان بردیا دروغین را ساخته تا به هر زوری که شده حکومت را بدست بگیرد. چقدر این ملت چشم بسته عاشق و متنفر نمیشوند. آن از تنفر بی‌جایشان از اعراب و افغانی، این هم از عشق پرآب به کوروش و داریوش. فکر میکنند کوروش گاندی بوده، از این خبرا نیست. کوروش خودش چنتا شهر را سربرید تا به بابل رسید و آنها از ترس دروازه را بازکردند و از روی شانس خونریزی پیش نیامد.

القصه که برگشتیم به خوابگاه، و در راه هم فلافل گرفتیم برای شام. اولین گازِ شحاب هم منتج به افتادن اولین دندان شیریش شد. با شحاب آشنا نیستید. پسر خاله‌ام است، پنج ساله. بچه شر و شیطون. عین دادشش که این دفعه نیامده سفر چون ترم تابستانی برداشته است. شاید بعدها فرضتی پیش آمد تا تعریفش کنم. داداشش را. که مثل خودش است.

Saturday, September 19, 2015

روز پنجم

امروز صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدیم. هنوز خسگتی در تنم بود که جمع و جور کردیم به سمت «شفت» و از آنجا به امام زاده ابراهیم که آدرسش را دادند  گفتند خوب جاییست. صبحانه را به وقت ناهار کنار رودخانه‌ای کنار گله‌ای مرغابی خوردیم. بچه‌ها، منجمله خودم، مدتی با پرت کردن نان و تخم خربُزه سرگرم مرغابی‌ها شدیم. تا اینکه گاوها پیدایشان شد. یکی نر و رمیده و فرار به سمت ماشین‌ها که این یکی مست است و کف کرده.
امام‌زاده ابراهیم یک ساعت و نیمی از رشت فاصله دارد، و رسیدن به آن از طریق جاده‌ای است بسیار دیدنی. سرسبز، بین کوه‌ها. با سکانس‌ها متنوعی از جنگل، دره، آب و رودخانه، و آسمان. و اما خود روستای امازاده ابراهیم. این منطقه انگار ییلاق روستهای اطراف است. از طالقان، رشت، و روستهای پایینتر به این روستا که در ارتفاعات بالاتر قرار دارد، می‌ایند. البته امروزه این ییلاق بیشتر جنبه توریستی دارد تا اقلیمی. حدود سی یه چهل خانوار بیشتر اینجایی نیستند و باقی از خیلی دورترها به اینجا می‌آیند، حتی از اصفهان و تهران و تبریز، بیشتر برای کاسبی.
مدعی هستند امام زاده ابراهیم برادر کوچکتر امام رضاست، ولی کدام امام زاده نیست! امام زاده را همینجا کشتند، چجوریش را نجستم. بیشتر خانه‌های این اطراف نسبتا نوساز هستند، با پی بتنی که ستون‌ها بتن تا دو طبقه بالا می‌روند و دو سه طبقه دیگر را هم چوبی میسازند. جمعا می‌شود حدود پنج طبقه. ساختمانی کمتر از دو طبقه وجود ندارد، یعنی نمیشود وجود داشته باشد. خانه‌ها از کف دره تا چند طبقه بالا می‌آیند و به سطج تنها گذرگاه روستا می‌رسند. تنها راهی که در این روستا می‌گذرد یک خیابان است که از بالا مانند نصف علامت بی‌نهایت است. از سر نوک تیز آن که در دره باشد و ورودی ماشین‌ها تا اوج قوس که در ارتفاع قرار دارد، و خانه‌ها در دوطرف این گذر برپا شده‌اند، به همان نسبتی که گذر بالا میرود، طبقات بیشتر میشوند. امام زاده خودش پنج طبقه دارد، و مقبره در طبقه سوم قرار دارد. خانه‌ها اغلب پلان مربعی دارند که از دو طرف کنار همسایه، و از دو طرف به فضای ایوان می‌رسند. سقفشان حلبیست که در این اقلیم قطعا زنگ میزند، که زده. پنجره خیلی از خانه‌ها شیشه ندارد، یعنی فضای نیمه باز و بسته خیلی مخلوط میشوند، و این تاکید بر ییلاقی بودن این منطقه است چون زندگی در این ارتفاع قطعا سرمای زمستان طاقت‌فرساست و شاید ناشدنی.
اما از گذر بگویم. گذر پر است از مغازه، و مغازه‌ها پر از بنجل. بجز پنیر که آن هم شاید چون ما پنیرناشناسیم، بقیه چیزها ارتباطی با این محل ندارد. اعم از لواشکهای بازاری که در هر سوراخی در ایران پیدا میشوند، تا اسباب بازی‌های چینی بدرد نخور. صد رحمت به پاساژهای مشهد. درآمد مردم اینجا همین است. توریسم. طبقه بالای خانه‌ها هم معمولا سوئیت است و اتاق برای شب ماندن، بیست هزار تومن. قیمت مناسب، ولی خب من داخلشان را ندیدم. امام زاده را هم مشخص است بزک کرده‌اند برای مسافر و داستان ها بافته‌اند برایش، و اصلن خودشان بودند که کشتندش برای توریسم.
اما دلیلی که ما تا اینجا آمدیم حاجت گرفتن نبود. اینجا یک آبشار معروفی دارد. ما برای همان آمدیم. آبشار دو راه داشت، یکی طولانی و گلی و با توجه به نم بارانی که می‌آمد، غیر قابل عبور. البته وقتی فهمیدیم نمی‌توان ازش عبور کرد که یکی دو ساعتی جلو رفتیم. برگشتیم و از راه دوم که خاله اینا خسته شدند و همان پای کوه ایستاندند و ما هم از همان راه اصلی رودخانه به سمت آبشار رفتیم. پر از سنگ و سقلمه و سکندری و تیغ و خار. آبشارش مانند بقیه ابشارها که در تلویزیون دیده‎اید. چیز خاصی نداشت، بجز هیجان نیفتادن ته دره.
برگشتنها جایی نشستیم به خوردن ناهاری که وقت شام خورده می‌شد. و بقیه راه تا محل خواب را بی وقفه طی کردیم. ساعتهای دوازده رسیدیم خانه، و من ساعت یک آمدم در محوطه، شروع کردم به نوشتن این، که شوهرخاله‌ام درآمد که کمرش درد می‌کند و فقط من بیدار بودم و بردمش درمانگاه نزدیکی که پزشک نداشت. یک کدئین خورد، حالش بهتر شد، فعلن خوابیده، انگار درد دوباره سراغش نیامده است. من هم قدم قدم پله‌های این مهانسرا که یادم نیست تعریفش را کردم یا نه، را به سمت تختم طی میکنم.


Friday, September 18, 2015

روز چهارم

همچنان که میتوان حدس زد، صبح به سختی پیش از نُه بیدار شدم برای جمع و جور کردن و تخلیه سوئیت. کارگرها آمدند و گیر که چرا انقدر دیر می‌کنید و بروید تا بعدیها بتوانند استفاده کنند. انگار مردم‌ آزارتر از ما پیدا نکردند. نه و نیم اینا بود که راه افتادیم به سمت رشت و در راه از چالوس و نمک آبرود وچند شهر دیگر عبور کردیم. ترافیک امان میبرید.
ساعتای ده، ده و نیم بود که در ساحلِ سی‌سنگان به صبحانه مشغول شدیم. آسمان خاکستری و هوا شرجی، اما به گرمی دو روز پیش نیست. باد تحمل را آسان می‌کند. دریا هم خروشان و انگار نمیتوان یک شنای درست و حسابی در آن کرد، حداقل تا دوشنبه. صبحانه را با بیسکوییت و پنیر گذراندم. از مخلوط شدن شیرینی و تلخی همزمان لذت میبرم، انگار در اوج باید یک بال نداشته باشم، یا در خفقان چراغ قوه دستم باشد. نه نه، بد تعبیر کردم. انگار باید اژدهایی گیاه‌خوار باشم یا شمعی سوزاننده و نورانی. هرچه هست، شکر و پنیر را باهم میپسندم. الان در ساحلی نزدیک رامسر ناهار میخوریم، دریا آیینه آسمان، با سایه‌ای سبزتر. همان ماهی‌هایی که بهمان فروختند را میخوریم. استخوانش زیاد است ولی خوشمزه، انگار یارو خیلی بد نمی‌گفت. یک ایست دیگر داشتیم لب دریا، پس از آن دیگر خشکی بود.
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که به اکرم حسینی، دخترخاله مامانم، سری بزنیم. در کشواکش تعارفات تصمیم گرفته شد چایی را مهمانشان باشیم. خانه‌شان آستانه اشرفیه است. ساعتهای هشت رسیدیم آنجا. چایی. و شاهین که شوهر باشد، یک ساعتی دیرتر از سرِ مزرعه‌ آمد. آدم لاغراندامی، بی‌شیله پیله، و نسبت به سنش خمیده. فکر کنم کمتر حدود چهل سالش باشد ولی کمرش از الان قوز دارد. از نظام مهندسی ناله میکرد که اجازه ساختن یک صدمتری در مزرعه را بهش نمیدهند. صوتش در اتاق پراکنده می‌شد، ولی چشمهایش روی من بود. ساعتای ده بود که راه افتادیم، تعارف و تعارف کشی، در اخر شام نخورده آمدیم به سمت رشت و دانشگاه رشت برای خواب و سه روز دیگری که شمال هستیم.

بین راه تسمه ماشین خاله پاره شد، بار اولش نیست. مدت‌هاست که تسمه‌اش پاره می‌شود. دردی دارد بی‌درمان، مانند پیرزنی که پایش بشکند. ساعت دوازده رسیدیم. اتاقک طبقه سوم یک ساختمان سیمانی قراردارد. هنوز شام نخورده‌ایم و امیدوارم چیزی بدهند بریزم در غار میانی تا فردا صبح خفه شود.

Wednesday, September 16, 2015

روز سوم

امروز صبح ساعت هشت که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم سفرنامه‌ای بنویسم، یا گزارشی از هر روز سفرمان. امروز اولین روز سفر نیست، روز سوم است، دو روز قبل را در راه بودیم. سه شنبه شب از مشهد راه افتادیم، دو سه ساعت بعد سبزوار بودیم و خانه خالم. شب را آنجا ماندیم و صبح حرکت به سمت دامغان و چشمه علی و از آنجا به محمود آباد که انگار سوئیتی اجاره کرده‌ایم لب دریا. این راه بدون ایست‌های مکرر، کمتر از یک روز است، ولی خراب شدن تسمه تایم ماشین ما و بنزین تمام کردن ماشین خاله مجبورمان کرد یک شب را در شاهرود سپری کنیم. بهرحال، امروز صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم که سفرنامه بنویسم، یا گزارش، نمیدانم به چه سفرنامه می‌گویند ولی من یک گزارشی می‌نویسم. اولین اتفاق امروز این بود که هشت از خواب بلند شدم و رفتم کنار دریا کمی پرسه زدم. وقتی برگشتم سوئیت به قصد بیدار کردن داداشم برای صبحانه، کنارش خوابم برد. با زنگ مامانم که "پاشو و برنج رو بذار روی گاز" هم بیدار نشدم، فقط مکالمه را با "هوم" و "هان" گذراندم، دوباره خوابیدم. تا ساعت 2 بود که خاله آمد و برنج رو خودش گذاشت و من هم همان موقع بیدار شدم.

            رفتم لب دریا که ابی به تن بزنم که انگار مادرم مایو قدیمی من را آورده است. معمولا این چیزها برایم اهمیتی ندارند ولی وقتی که پییش مامانم هستم مثله بچه‌ها رفتار میکنم، و گیر که این مایو را چرا آوردی و آن یکی را چرا نیاوردی و من نمیتوانم بروم دریا و غیره. الان که فکر میکنم بچه‌ها هم چنین نیستند، پرت و پلاهای خودم است. خوشبختانه کتابم را برداشته بودم و کنار دریا مشغول به خواندن شدم. این را یادم رفت بگویم، دارم کتاب سفرنامه جلال را می‌خوانم. شاید از تاثیرات آن باشد که دارم مینویسم، ولی چیز مهمی نیست، بهرحال کار اشتباهی که نمیکنم. همین اوقات بود که ماهی گیری سوخته، نه سیاه فقط سوخته، چون معمولا سیاه را با سوخته استفاده می‌کنند، ولی مقصود من فردی با شانه‌های پهن، سبیلی زرد، پوستی سرخ، انگار تمام بدنش خجالتی، با زبانی نه چندان خجالتی است. که با دو مشما حاوی چهاردهتا ماهی آمد که اینها را دانه بیست هزار تومن میدهم. شما هفده بده، حالا هفده نه پانزده. فقط خودش چانه میزد، بقیمان در معنی لفظهای شمالی کند و کاو می‌کردیم. خلاصه با تمسخر کردن «مرغ‌های آمپولی» و «کالباس‌هایی از گوشت گربه» داشت خرمان میکرد. البته خر کردنش نتیجه خاصی نداشت، بجز اینکه ازش چهارتا ماهی گرفتیم. حتی چهارتا ماهی احتیاج نداشتیم. فردا سرِ ناهار مشخص می‌شود چقدر تیغمان زده.

برای ناهار امروز بابا از بیرون مرغ گرفت همراهِ با برنج‌هایی که یادم رفته بود بگذارم روی گاز. بعد از آن تا شیش چرتکی و سپس دریا. تا ده شب دریا بودیم و خوش گذشت. البته منظره خاصی نبود، من هم عینک افتابیم را یادم رفته بود بیاورم تا بیشتر دید بزنم. شب هنگام رفتم به پرسه زنی و دیدن جای اسکان. اینجا که هستیم خوابگاهای دانشجویان دانشگاه نفت محمود آباد است. سوئیت‌هایش هرکدام به یک رنگ، مال ما قرمز. پلان خانه‌ها طوری چیده شده‌اند که فضاهای نیمه بسته‌ای بوجود بیاید که بتوان میز و صندلی گذاشت و از فضای باز لذت برد. بطور کلی خوب جایی است. شرکت نفت خوب به خودش میرسد، و از این قضیه لذت نمیبرم. در واقع احساس نمیکنم که احتیاج باشد برای پیشرفت کشور این همه امکانات در دسترس مهندسین باشد. نه آنکه ادمهای بدی باشند، ولی متفکرین و فلاسفه و هنرمند، یا بطور کلی فرهنگ، بیشتر احتیاج است تا پول و نفت و غیره. البته بلاخره ملاحظات اقتصادی هم هست. معماری بناهای این دانشگاه بیشتر التقاطی از ساختمان‌های معمولی شمالی، ساختمانهای زشت متداول در کشور، و معماری رومی با طاقهای نیم دایره و ستونهای مکرر که به نظر به هیچ دردی نمیخورند. باغهایش هم به مانند باغهای فرانسوی، پر پیچ و خم، ولی بی‌نظم، و باصفا. خلاصه از سرِ ما و دانشجویان نفت زیاد است، که هردو مفت اینجاییم.



فردا صبح ساعت 9 تخلیه است و الان ساعت 3 نیمه شب. ای خدا، این آدم‌های همراه هم مارا برای نماز صبح بیدار میکنند. ببینم تا صبح چه میشود، پیش از رفتن کنار دریا هم میخواهم بروم، نیاز است. پس از این میرویم رشت که از دریا دورتر است و به کوه نزدیتر.