Friday, September 18, 2015

روز چهارم

همچنان که میتوان حدس زد، صبح به سختی پیش از نُه بیدار شدم برای جمع و جور کردن و تخلیه سوئیت. کارگرها آمدند و گیر که چرا انقدر دیر می‌کنید و بروید تا بعدیها بتوانند استفاده کنند. انگار مردم‌ آزارتر از ما پیدا نکردند. نه و نیم اینا بود که راه افتادیم به سمت رشت و در راه از چالوس و نمک آبرود وچند شهر دیگر عبور کردیم. ترافیک امان میبرید.
ساعتای ده، ده و نیم بود که در ساحلِ سی‌سنگان به صبحانه مشغول شدیم. آسمان خاکستری و هوا شرجی، اما به گرمی دو روز پیش نیست. باد تحمل را آسان می‌کند. دریا هم خروشان و انگار نمیتوان یک شنای درست و حسابی در آن کرد، حداقل تا دوشنبه. صبحانه را با بیسکوییت و پنیر گذراندم. از مخلوط شدن شیرینی و تلخی همزمان لذت میبرم، انگار در اوج باید یک بال نداشته باشم، یا در خفقان چراغ قوه دستم باشد. نه نه، بد تعبیر کردم. انگار باید اژدهایی گیاه‌خوار باشم یا شمعی سوزاننده و نورانی. هرچه هست، شکر و پنیر را باهم میپسندم. الان در ساحلی نزدیک رامسر ناهار میخوریم، دریا آیینه آسمان، با سایه‌ای سبزتر. همان ماهی‌هایی که بهمان فروختند را میخوریم. استخوانش زیاد است ولی خوشمزه، انگار یارو خیلی بد نمی‌گفت. یک ایست دیگر داشتیم لب دریا، پس از آن دیگر خشکی بود.
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که به اکرم حسینی، دخترخاله مامانم، سری بزنیم. در کشواکش تعارفات تصمیم گرفته شد چایی را مهمانشان باشیم. خانه‌شان آستانه اشرفیه است. ساعتهای هشت رسیدیم آنجا. چایی. و شاهین که شوهر باشد، یک ساعتی دیرتر از سرِ مزرعه‌ آمد. آدم لاغراندامی، بی‌شیله پیله، و نسبت به سنش خمیده. فکر کنم کمتر حدود چهل سالش باشد ولی کمرش از الان قوز دارد. از نظام مهندسی ناله میکرد که اجازه ساختن یک صدمتری در مزرعه را بهش نمیدهند. صوتش در اتاق پراکنده می‌شد، ولی چشمهایش روی من بود. ساعتای ده بود که راه افتادیم، تعارف و تعارف کشی، در اخر شام نخورده آمدیم به سمت رشت و دانشگاه رشت برای خواب و سه روز دیگری که شمال هستیم.

بین راه تسمه ماشین خاله پاره شد، بار اولش نیست. مدت‌هاست که تسمه‌اش پاره می‌شود. دردی دارد بی‌درمان، مانند پیرزنی که پایش بشکند. ساعت دوازده رسیدیم. اتاقک طبقه سوم یک ساختمان سیمانی قراردارد. هنوز شام نخورده‌ایم و امیدوارم چیزی بدهند بریزم در غار میانی تا فردا صبح خفه شود.

No comments:

Post a Comment