Saturday, December 28, 2013

صراحت، یا نگاهی به روابط خودم و اینکه چرا باید ژورنالیست بشم

چند روز بنشین و فکر کن که چه میخاهی بنویسی. نتیجه‌ای ندارد، آخر کار من نوشتن نیست، منظورم کار درآمدزاست. دوست داشتم که یک روزی ژورنالیست بشم، مثل پدرم. پدر من چند سالی را به ژورنالیستی گذارند، از آن زمان‌ها گفتنی‌ها دارد که بهتر است بین خودمان باشد. از پدر بگذریم، او ماجراجویی‌های خود را کرده است، همچنان میکند، و با این همه امکاناتی که در اختیارم هست همیشه به زندگی‌اش غبطه میخورم. ژورنالیست شدن خواسته من است. از اینکه پس از اتفاقی گزارشی بر آن بنویسی، توضیح دهی، استدلال بیاوری، و پیشبینی کنی. از اینکه زودتر از هرکس در محل حاضر باشی و به دور از نگاه دیگران، در زاویه‌ای دیگر تحلیل کنی، تحلیلی مخصوص خودت. عکسی بگیری، داستانی برآن بنویسی.
شاید از هرچیز جذاب‌تر در ژورنالیسم برای من ادبیات آن است، ادبیات صریحی که دوست و رفیق ندارد. صراحت از زیباترین خوصویاتی است که هر فرد میتواند داشته باشد. صراحت روشنی می‌آورد، صراحت کژفهمی‌ها را دور میکند، کژفهمی‌هایی که دلیل بسیاری از ارتباطات است. چیزی که مشخص است، صراحت شاید سازنده‌ترین روش نباشد اما وقتی میسازد آنچنان محکم است که هر پسر سیبیلو و هنری‌نما نمیتواند با آن عشق بازی کند. شاید با تعارف و تظاهر دوستی‌های بیشتری داشته باشیم، ولی همه ما میدانیم، یک دوست راحت بهتر از ده‌تا دوست همکار است.



Thursday, December 19, 2013

بیست و هفت دقیقه شارژ لپتاپ

بیست و هفت دقیقه بیشتر از شارژ لپتاپم نمانده است. مینویسم تا تمام شود، اگر دیدید متن ناتمام مانده، بدانید ایراد از تمایل من به حرکت نکردن است. اگر سه شنبه به دانشگاه رفته بودم الان شارژ لپتاپم پر بود. خب من هرازچندگاهی اینطوری می‌شوم. یکی دو روز را کلن میخابم. شنبه و سه شنبه، مهم نیست که در هر دوی این روزها درس طرح دارم، این دو روز انتخاب شدند. از این حالت هیچ نگران نیستم، مانند چند دقیقه پس از سیگاری که کشیده باشم، بدون هیچ فکر یا هدف خاصی به دراز کشیدن مشغول میشوم. آنقدر خاب استعمال میکنم تا از خماری و بی‌حوصلگی باز هم بخابم. این روزها را خوب میشناسم. میدانم که قرار نیست کاری بکنم یا مفید باشم. میدانم که این روزها را تنها برای خاب گذاشته‌اند، میخابی نه برای اینکه پیشتر کم خبایدی، یا چون در چند روز اخیر زیاد کار کرده‌ای. میخابی چون میدانی اولش خاب است، آخرش خاب است. 

Friday, December 6, 2013

گزارشی از یک جفت دست

تایپ رو کیبورد، اسمس زدن با گوشی، تراش کردن مداد، گرفتن لقمه نون و کره و مربا، بستن پیچ ماشین اسباب بازی، باز کردن در دستشویی، شونه کردن موها، ترکوندن جوش‌های صورت، جاروی خاک روی میز، هل دادن ماشین، رنده کردن پنیر، گرفتن ترمز دوچرخه، دست دادن با رییس گالری، شستن چُل، بازی با خمیر بازی، چرخوندن فرمان ماشین، پاک کردن دماغ، تمیز کزدن لای دندون‌ها، مالوندن چشم‌ها، آب دادن به گل‌ها، ورق زدن کتاب، تمیز کردن عینک، گرفتن لوح تقدیر، مرتب کردن لباس‌ها، خاروندن پشت گوش، گرفتن دست دوست دخترت، برداشتن آشغالای روی زمین، زدن تو صورت پسرک احمق و دلقک کلاس بخاطر نمک بی‌جایی که ریخته بود، زدن پشت رفیقت، هم زدن مایع کیک، زدن ضرب روی میز، لمس پرهای یه طوطی، گرفتن دسته پی‌اس‌فور، درآوردن جورابها، کندن پوست پرتغال، هم زدن آش، ریختن ضدیخ تو رادیاتور ماشین، کشتن پشه، زدن آبشار، فشار دادن دکمه‌های دستگاه خودپرداز، روشن کردن بخاری، جابجا کردن مبلمان، بستن بند کفش، تمیز کردن خاکی که روی شلوار نشسته، گرفتن میله‌های داخل اتوبوس، شمردن پول، درآوردن مغز گردو، باز کردن در تاکسی، چرخاندن کلید توی در، خوردن آب از آب سرد کن‌های کنار خیابون، زدن دکمه لباس‌شویی، پوست کردن موز، خدافظی کردن، کشیدن لپ رفیق فربه‌ات، مچ انداختن، و کارهای دیگری که با اینها فرقی نمیکنن و اهمیتی نداره که چه کارهایی هستن.

آغاز

عینکم نزدیک به سه هفته هست که شکسته. آن لحظه‌ای که شکست تنها در این فکر بودم که فردایش بروم یک عینک جدید بگیرم. فوتبال است دیگر، نمیشود کاریش کرد. آن بنده خدا هم تقصیری نداشت، فقط می‌خواست توپ رو از محوطه جریمه دور کند. از اون موقع سه هفته میگذرد، من حتی به چشم پزشکی که سالی یکبار میرفتم نرفتم، بهانه عینک شکسته هم کارساز نبود. شاید با خودم باید یک جلسه میگذاشتم و معایب و نتایج کار را بررسی میکردم، ظریفی اینطرف و اشتونی اونطرف. آخرش به این نتیجه می‌رسیدیم که باید وقت بدهم، چشم پزشکی بروم، برگی از دفترچه بیمه مچاله شده‌ام بگذارم، ضعف چشمام را بدونم. این‌ها خیلی ارزان بنظر می‌رسند، وقت و برگی از دفترچه بیمه مچاله شده. وقتی که اگر صرف چشم پزشکی نمی‌شد، هزینه فیفا و درایور بازی کردن می‌کردم. بازی‌های معمولی برای آدم‌های معمولی، بدون پیچیدگی خاصی، روند مشخص است، آنقدر بازی میکنی که تا آخر فصل قهرمان شوی و شاید تیمی بزرگتر قرارداد برایت بفرستد، شایدم اهل وفاداری هستی و در همان تیم میمانی و تلاش میکنی که آنرا همپایه با تیم‌های قَدَر اروپایی بسازی. تلاش‌های کوچکی برای جذاب ساختن چیزی معمولی. مثال بارزش زندگی است، زندگی آنقدر برایمان معمولی شده است که دیگر چشمهایمان آنرا نمیبیند، مانند دماغمان که همیشه جلو چشممان هست ولی چون همیشه هست مغز آنرا نادیده میگیرد. خب جذابیتی هم ندارد، چرا باید بتوانم دماغم را ببینم؟!
 برای جذاب کردن این زندگی ممکن است ساز بزنی، عکاسی کنی، با دوستت بری پارک، تو خیابونا راه بری، سیگار بکشی، با گوشیت کَندی کراش بازی کنی، دختربازی کنی، لاس بزنی، نری سرکلاس‌های مسخره دانشگاه و کتاب بخونی. شایدم سرکلاس‌های کارگاه برای گذارندن وقت مسخره بازی دربیاری؛ شاید چون نمیخوای خسته و ناراحت از کلاس بی‌اساس و وقت پر کن کارگاه بیرون بیایی. تنها چیزی که مطمئنی این وسط هدر نمیرود وقت است. وقت تنها برای این است که از جزییات کوچکی، جذابیت‌های ناپایداری، بهتر‌های فانی، لذت ببری تا پایان برسد و به خواب بروی و از بهترین چیز دنیا "خواب" لذت ببری