عینکم نزدیک به سه هفته هست که شکسته. آن لحظهای که شکست
تنها در این فکر بودم که فردایش بروم یک عینک جدید بگیرم. فوتبال است دیگر، نمیشود
کاریش کرد. آن بنده خدا هم تقصیری نداشت، فقط میخواست توپ رو از محوطه جریمه دور
کند. از اون موقع سه هفته میگذرد، من حتی به چشم پزشکی که سالی یکبار میرفتم
نرفتم، بهانه عینک شکسته هم کارساز نبود. شاید با خودم باید یک جلسه میگذاشتم و معایب
و نتایج کار را بررسی میکردم، ظریفی اینطرف و اشتونی اونطرف. آخرش به این نتیجه
میرسیدیم که باید وقت بدهم، چشم پزشکی بروم، برگی از دفترچه بیمه مچاله شدهام
بگذارم، ضعف چشمام را بدونم. اینها خیلی ارزان بنظر میرسند، وقت و برگی از دفترچه
بیمه مچاله شده. وقتی که اگر صرف چشم پزشکی نمیشد، هزینه فیفا و درایور بازی کردن
میکردم. بازیهای معمولی برای آدمهای معمولی، بدون پیچیدگی خاصی، روند مشخص است،
آنقدر بازی میکنی که تا آخر فصل قهرمان شوی و شاید تیمی بزرگتر قرارداد برایت
بفرستد، شایدم اهل وفاداری هستی و در همان تیم میمانی و تلاش میکنی که آنرا همپایه
با تیمهای قَدَر اروپایی بسازی. تلاشهای کوچکی برای جذاب ساختن چیزی معمولی.
مثال بارزش زندگی است، زندگی آنقدر برایمان معمولی شده است که دیگر چشمهایمان آنرا
نمیبیند، مانند دماغمان که همیشه جلو چشممان هست ولی چون همیشه هست مغز آنرا
نادیده میگیرد. خب جذابیتی هم ندارد، چرا باید بتوانم دماغم را ببینم؟!
برای جذاب
کردن این زندگی ممکن است ساز بزنی، عکاسی کنی، با دوستت بری پارک، تو خیابونا راه
بری، سیگار بکشی، با گوشیت کَندی کراش بازی کنی، دختربازی کنی، لاس بزنی، نری
سرکلاسهای مسخره دانشگاه و کتاب بخونی. شایدم سرکلاسهای کارگاه برای گذارندن وقت
مسخره بازی دربیاری؛ شاید چون نمیخوای خسته و ناراحت از کلاس بیاساس و وقت پر کن
کارگاه بیرون بیایی. تنها چیزی که مطمئنی این وسط هدر نمیرود وقت است. وقت تنها
برای این است که از جزییات کوچکی، جذابیتهای ناپایداری، بهترهای فانی، لذت ببری
تا پایان برسد و به خواب بروی و از بهترین چیز دنیا "خواب" لذت ببری
No comments:
Post a Comment