Sunday, May 11, 2014

ساعت امین

احتمالا تا بحال برای شما پیش نیامده است که امین ساعتش را خانه‌تان جای بگذارد. امین یک عادتی دارد، هروقت میاید خانه ما ساعتش را جای میگذارد و می‌رود. معمولا من فردایش ساعت را برایش می‌برم، یکبار هم ساعتس سه روز و دو شب در اتاق من وقت تلف کرد. امیدوارم هیچگاه پیش نیاید که ساعت امین بیشتر از 59 دقیقه پیشتان باشد. شاید بگویید دارم زیاده‌گویی میکنم، اما باور کنید، ساعت امین بدترین چیزی‌ است که امین عادت به جا گذاشتن آن در خانه ما دارد. ساعت امین هر یک ساعت بانگی در می‌آورد، نُفِخَ فِی الصورِ. ساعت امین انگار نماینده امین در خانه ماست، صدایی در می‌آورد که حضور امین را در زاویه اتاق تداعی میکند. انگار که امین چهارزانو دارد مرا می‌پاید، لقمه‌هایم را می‌شمارد و در دفترچه‌اش می‌نویسد. ساعت امین هر یک ساعت صدایش در‌می‌آید، فحشی در می‌کند که بدبخت یک ساعت دیگر نیز گذشت، اما من نیازی به این هشدارها ندارم. در واقع اهمیتی به این قضیه نمی‌دهم. چه فرقی برایم میکند که یک ساعت گذشته است یا دو ساعت، بلاخره می‌گذرد. اهمیتی زیادی هم نمی‌دهم که چگونه گذشت، خوش بگذرد کافیست. گاهی ساعت امین هر 5 دقیقه صدایش در‌ می‌آید، نه اینکه ساعت امین زمان را فراموش کرده باشد، من ساعت خودم را تنظیم کرده‌ام که زودتر بگذرد، یک ساعت بشود 5 دقیقه و دو ساعت بشود 10 دقیقه، و اینگاه است که ساعت امین اعصابتان را خورد می‌کند. هی می‌گویید برگرد، ریست کن، ساعتت را درست کن، سیخت می‌زند و کرم می‌ریزد. همه می‌دانند، وقتی پاهایتان را جلوی بخاری دراز می‌کنید، دوست ندارید کسی برای نان خریدن شما را مجبور به پوشیدن پوتین‌هایتان کنند.


Friday, March 21, 2014

یک داستان مطبوع

کارمن کوچولو دختر خیلی سربه‌راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره‌ی خاص و عام بود. مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد، و با هوشیاری خود دیواری جلو دخترش در برابر‌ دام‌های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شد، مادرش هم به شدت نگران شد، و با خودش فکر کرد: "روزی که دخترم برای اولین بار بالغ شود، با معصومیت طلایی‌اش خداحافظی خواهد کرد." مادر برای حل این مشکل راهی یافت. وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد، مثل دیوانه‌ها به خیابان دوید و با دسته‌ای بزرگی گل سرخ بازگشت. "بیا دخترم، این‌ها را بگیر؛ حالا تو داری یک زن میشود." و کارمنچیتا، شادمان و فریفته‌ی آن گل‌های سرخ زیبا، فراموش کرد که بالغ شود. هر ماه، دوازده‌بار در سال و برای سال‌های متمادی، کارمنچیتا با همین روش خر می‌شد . از آن حقیقت مشمیزکننده در امان می‌ماند.
به محض این که سایه‌های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر می‌شدند، مادرش هم گل‌های سرخ را در دستان او می‌گذاشت.
کارمنچیتا چهل ساله شد. مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود، هنوز او را کارمنچیتا صدا می‌زد؛ اگرچه دیگران همه به او دونا کارملا می‌گفتند. آن سال ماهی آمد که دیگر سایه‌های زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند، بنابراین مادرش به او یک دسته گل سفید داد. "بیا دخترم، حالا که تو از زن بودن دست کشیده‌ای، این آخرین دسته گلی است که تقدیمت میکنم." کارمنچیتا برآشفت: "اما مامان، من تا حالا هیچ وقت نمیدانستم که یک زن هستم." و مادرش به او پاسخ داد "دیگر بدتر، دخترم." همان دسته گل سفید را وقتی دیگر پژمرد، بی‌گلبرگ، خشکیده و از هم پاشیده بود، روی تابوت کارمنچیتا نهادند.

یک داستان نامطبوع


سن بحرانی مری کوچولو هم فرا رسید، مادرش خواست همان کاری را بکند که مادر کارمنچیتا کوچولو کرده بود، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است، یک دسته گل سرخ به او داد. اما مری کوتیا از کارمنچیتا خیلی بی‌حیاتر بود. دسته گل را گرفت، پنجره را باز کرد، گل‌ها را بیرون انداخت، و به بلوغ رسید.


از لوئیس بونوئل، بونوئلی‌ها



Wednesday, January 1, 2014

آن روز در غار علیصدر با شاتر یک ثانیه عکاسی میکردم بدون پایه، یکی بهم تنه زد

همیشه یکی هست که وقتی اتوبوس از ایستگاه حرکت کرد، به ایستگاه میرسد و باید تا اتوبوس بعدی که معلوم نیست کی میآید منتظر بماند.

زمین گرد است، آفتاب هم همیشه به آدم نمی‌تابد. اگر میخاهی آفتاب بخوری هی سفر کن، یا بنشین در خانه‌ات و کتاب‌ات را بخان.

هروقت که داشتم آدرس میگرفتم و در آخر شخص آدرس دهنده گفت "پیاده یه ربه، با تاکسی بری خیلی زودتر میرسی" از اینکه بگم وقت دارم، پیاده میرم، خیلی لذت میبرم.

این روزها درباره نقد کار میکنم، جذابیت نقد اون لحظه‌ای است که طرف له میکنی. فکر نمیکنم کسی دوست نداشته باشد کس دیگری را له کند.

آن روز در غار علیصدر با شاتر یک ثانیه عکاسی میکردم بدون پایه، یکی بهم تنه زد. آن لحظه تمام انرژی زمین، که بدلیل نزدیک بودن غار به هسته آن، در دستم جمع شده بود تا بهش مشت بزنم. ولی نزدم، چون عرضه ندارم؟ اگر بار دیگری چنین اتفاقی پیش آید حتمن مشت خاهم زد.

امروز میخاستم بروم احمد آباد، کلی حساب کردم که با اتوبوس سریعتر میرسم یا مترو، ولی قضیه اینقدر ساده نبود. مترو حدود یک دقیقه پشت اتوبوسی (خط 94 آب و برق ایستگاه باهنر) که من را به ایستگاه باهنر میبرد تا سوار وسیله نقلیه بعدی شوم، حرکت میکرد. اگر پیاده میشدم احتمال کمی وجود داشت که به مترو برسم و باید ده دقیقه منتظر مترو بعدی میماندم، و اگر در ایستگاه منتظر خط 10 (ایستگاه باهنر احمد آباد) میشدم ممکن بود در ترافیک گیر کند. در آخر سوار مترو بعدی شدم.


از اینکه ایده ندارم برای نوشتن ناراحتم، بنظرم کسانی ژورنالیست میشوند که نمیتوانند به خوبی یک "نویسنده" بنویسند. مانند مدافعین راست در فوتبال. دفاع راست یک تیم یا یک مدافع واسط سریع است که بنا به نیاز او را آنجا گذاشته‌اند، یا یک هافبک راست که توانایی دریبل زدن ندارد و مجبور است برای حفظ هویت خود در پست دفاع راست بیاستد. جالب اینجاست که اولی همیشه خوشال و دومی ناراحت است ولی چون اینجا کلاس اندیشه نیست بهتان میگویم، بهتر است دفاع راست نشوید، پول زیادی نمیگیرند.