همیشه
یکی هست که وقتی اتوبوس از ایستگاه حرکت کرد، به ایستگاه میرسد و باید تا اتوبوس
بعدی که معلوم نیست کی میآید منتظر بماند.
زمین گرد
است، آفتاب هم همیشه به آدم نمیتابد. اگر میخاهی آفتاب بخوری هی سفر کن، یا بنشین
در خانهات و کتابات را بخان.
هروقت که
داشتم آدرس میگرفتم و در آخر شخص آدرس دهنده گفت "پیاده یه ربه، با تاکسی بری
خیلی زودتر میرسی" از اینکه بگم وقت دارم، پیاده میرم، خیلی لذت میبرم.
این
روزها درباره نقد کار میکنم، جذابیت نقد اون لحظهای است که طرف له میکنی. فکر
نمیکنم کسی دوست نداشته باشد کس دیگری را له کند.
آن روز
در غار علیصدر با شاتر یک ثانیه عکاسی میکردم بدون پایه، یکی بهم تنه زد. آن لحظه
تمام انرژی زمین، که بدلیل نزدیک بودن غار به هسته آن، در دستم جمع شده بود تا بهش
مشت بزنم. ولی نزدم، چون عرضه ندارم؟ اگر بار دیگری چنین اتفاقی پیش آید حتمن مشت
خاهم زد.
امروز
میخاستم بروم احمد آباد، کلی حساب کردم که با اتوبوس سریعتر میرسم یا مترو، ولی
قضیه اینقدر ساده نبود. مترو حدود یک دقیقه پشت اتوبوسی (خط 94 آب و برق – ایستگاه باهنر) که من را به ایستگاه باهنر میبرد تا سوار
وسیله نقلیه بعدی شوم، حرکت میکرد. اگر پیاده میشدم احتمال کمی وجود داشت که به
مترو برسم و باید ده دقیقه منتظر مترو بعدی میماندم، و اگر در ایستگاه منتظر خط 10
(ایستگاه باهنر – احمد آباد) میشدم ممکن بود در ترافیک گیر کند. در آخر سوار
مترو بعدی شدم.
از اینکه
ایده ندارم برای نوشتن ناراحتم، بنظرم کسانی ژورنالیست میشوند که نمیتوانند به
خوبی یک "نویسنده" بنویسند. مانند مدافعین راست در فوتبال. دفاع راست یک
تیم یا یک مدافع واسط سریع است که بنا به نیاز او را آنجا گذاشتهاند، یا یک هافبک
راست که توانایی دریبل زدن ندارد و مجبور است برای حفظ هویت خود در پست دفاع راست
بیاستد. جالب اینجاست که اولی همیشه خوشال و دومی ناراحت است ولی چون اینجا کلاس
اندیشه نیست بهتان میگویم، بهتر است دفاع راست نشوید، پول زیادی نمیگیرند.
No comments:
Post a Comment