چند روز
بنشین و فکر کن که چه میخاهی بنویسی. نتیجهای ندارد، آخر کار من نوشتن نیست،
منظورم کار درآمدزاست. دوست داشتم که یک روزی ژورنالیست بشم، مثل پدرم. پدر من چند
سالی را به ژورنالیستی گذارند، از آن زمانها گفتنیها دارد که بهتر است بین
خودمان باشد. از پدر بگذریم، او ماجراجوییهای خود را کرده است، همچنان میکند، و
با این همه امکاناتی که در اختیارم هست همیشه به زندگیاش غبطه میخورم. ژورنالیست
شدن خواسته من است. از اینکه پس از اتفاقی گزارشی بر آن بنویسی، توضیح دهی،
استدلال بیاوری، و پیشبینی کنی. از اینکه زودتر از هرکس در محل حاضر باشی و به دور
از نگاه دیگران، در زاویهای دیگر تحلیل کنی، تحلیلی مخصوص خودت. عکسی بگیری،
داستانی برآن بنویسی.
شاید از هرچیز جذابتر در ژورنالیسم برای من ادبیات آن است، ادبیات صریحی که
دوست و رفیق ندارد. صراحت از زیباترین خوصویاتی است که هر فرد میتواند داشته باشد.
صراحت روشنی میآورد، صراحت کژفهمیها را دور میکند، کژفهمیهایی که دلیل بسیاری
از ارتباطات است. چیزی که مشخص است، صراحت شاید سازندهترین روش نباشد اما وقتی
میسازد آنچنان محکم است که هر پسر سیبیلو و هنرینما نمیتواند با آن عشق بازی کند.
شاید با تعارف و تظاهر دوستیهای بیشتری داشته باشیم، ولی همه ما میدانیم، یک دوست
راحت بهتر از دهتا دوست همکار است.
