Saturday, September 19, 2015

روز پنجم

امروز صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدیم. هنوز خسگتی در تنم بود که جمع و جور کردیم به سمت «شفت» و از آنجا به امام زاده ابراهیم که آدرسش را دادند  گفتند خوب جاییست. صبحانه را به وقت ناهار کنار رودخانه‌ای کنار گله‌ای مرغابی خوردیم. بچه‌ها، منجمله خودم، مدتی با پرت کردن نان و تخم خربُزه سرگرم مرغابی‌ها شدیم. تا اینکه گاوها پیدایشان شد. یکی نر و رمیده و فرار به سمت ماشین‌ها که این یکی مست است و کف کرده.
امام‌زاده ابراهیم یک ساعت و نیمی از رشت فاصله دارد، و رسیدن به آن از طریق جاده‌ای است بسیار دیدنی. سرسبز، بین کوه‌ها. با سکانس‌ها متنوعی از جنگل، دره، آب و رودخانه، و آسمان. و اما خود روستای امازاده ابراهیم. این منطقه انگار ییلاق روستهای اطراف است. از طالقان، رشت، و روستهای پایینتر به این روستا که در ارتفاعات بالاتر قرار دارد، می‌ایند. البته امروزه این ییلاق بیشتر جنبه توریستی دارد تا اقلیمی. حدود سی یه چهل خانوار بیشتر اینجایی نیستند و باقی از خیلی دورترها به اینجا می‌آیند، حتی از اصفهان و تهران و تبریز، بیشتر برای کاسبی.
مدعی هستند امام زاده ابراهیم برادر کوچکتر امام رضاست، ولی کدام امام زاده نیست! امام زاده را همینجا کشتند، چجوریش را نجستم. بیشتر خانه‌های این اطراف نسبتا نوساز هستند، با پی بتنی که ستون‌ها بتن تا دو طبقه بالا می‌روند و دو سه طبقه دیگر را هم چوبی میسازند. جمعا می‌شود حدود پنج طبقه. ساختمانی کمتر از دو طبقه وجود ندارد، یعنی نمیشود وجود داشته باشد. خانه‌ها از کف دره تا چند طبقه بالا می‌آیند و به سطج تنها گذرگاه روستا می‌رسند. تنها راهی که در این روستا می‌گذرد یک خیابان است که از بالا مانند نصف علامت بی‌نهایت است. از سر نوک تیز آن که در دره باشد و ورودی ماشین‌ها تا اوج قوس که در ارتفاع قرار دارد، و خانه‌ها در دوطرف این گذر برپا شده‌اند، به همان نسبتی که گذر بالا میرود، طبقات بیشتر میشوند. امام زاده خودش پنج طبقه دارد، و مقبره در طبقه سوم قرار دارد. خانه‌ها اغلب پلان مربعی دارند که از دو طرف کنار همسایه، و از دو طرف به فضای ایوان می‌رسند. سقفشان حلبیست که در این اقلیم قطعا زنگ میزند، که زده. پنجره خیلی از خانه‌ها شیشه ندارد، یعنی فضای نیمه باز و بسته خیلی مخلوط میشوند، و این تاکید بر ییلاقی بودن این منطقه است چون زندگی در این ارتفاع قطعا سرمای زمستان طاقت‌فرساست و شاید ناشدنی.
اما از گذر بگویم. گذر پر است از مغازه، و مغازه‌ها پر از بنجل. بجز پنیر که آن هم شاید چون ما پنیرناشناسیم، بقیه چیزها ارتباطی با این محل ندارد. اعم از لواشکهای بازاری که در هر سوراخی در ایران پیدا میشوند، تا اسباب بازی‌های چینی بدرد نخور. صد رحمت به پاساژهای مشهد. درآمد مردم اینجا همین است. توریسم. طبقه بالای خانه‌ها هم معمولا سوئیت است و اتاق برای شب ماندن، بیست هزار تومن. قیمت مناسب، ولی خب من داخلشان را ندیدم. امام زاده را هم مشخص است بزک کرده‌اند برای مسافر و داستان ها بافته‌اند برایش، و اصلن خودشان بودند که کشتندش برای توریسم.
اما دلیلی که ما تا اینجا آمدیم حاجت گرفتن نبود. اینجا یک آبشار معروفی دارد. ما برای همان آمدیم. آبشار دو راه داشت، یکی طولانی و گلی و با توجه به نم بارانی که می‌آمد، غیر قابل عبور. البته وقتی فهمیدیم نمی‌توان ازش عبور کرد که یکی دو ساعتی جلو رفتیم. برگشتیم و از راه دوم که خاله اینا خسته شدند و همان پای کوه ایستاندند و ما هم از همان راه اصلی رودخانه به سمت آبشار رفتیم. پر از سنگ و سقلمه و سکندری و تیغ و خار. آبشارش مانند بقیه ابشارها که در تلویزیون دیده‎اید. چیز خاصی نداشت، بجز هیجان نیفتادن ته دره.
برگشتنها جایی نشستیم به خوردن ناهاری که وقت شام خورده می‌شد. و بقیه راه تا محل خواب را بی وقفه طی کردیم. ساعتهای دوازده رسیدیم خانه، و من ساعت یک آمدم در محوطه، شروع کردم به نوشتن این، که شوهرخاله‌ام درآمد که کمرش درد می‌کند و فقط من بیدار بودم و بردمش درمانگاه نزدیکی که پزشک نداشت. یک کدئین خورد، حالش بهتر شد، فعلن خوابیده، انگار درد دوباره سراغش نیامده است. من هم قدم قدم پله‌های این مهانسرا که یادم نیست تعریفش را کردم یا نه، را به سمت تختم طی میکنم.


No comments:

Post a Comment