امروز یک
ساعت زودتر پاشدم. مقصدمان قلعه رودخان است. یکبار هشت سال پیش آمدیم اینجا. قلعهیست
در میان کوههای فومن که پیش از اسلام سنگ بنای اولیه گذاشته شد و در دورههای بعد
قسمتهای دیگری اضافه شدند. برای رسیدن به قلعه چند صد پله را باید طی کرد، راهی
که بیشتر از دو ساعت طول میکشد. قلعه بر روی کوه بلندی احداث شده، و جنگل پرپشتی،
به پرپستی سر من، آن را احاطه کرده است. ناهار که صبحانه هم بود را در پای کوه خوردیم
و پیش از دو بود که راه افتادیم به قلعه که تا ساعت هفت برگشته باشیم. دفعه قبلی
که از قلعه برگشتیم تاریکی مطلق بود. اینجا آسمان ابری و درختان بلند جنگل نمیگذارند نوری به
زمین برسد. این دفعه نمیخواستیم مثل آن شود. هرچند که من فقط خاطره خوش دارم از
آن شب هشت سال پیش.
قلعه
مانند مقطع یک پروانه دراز است و از سه بخش میانی و شرقی و غربی تشکیل میشود، که
شاهنشین آن در ارفتاع بلند تر و ... . برگشتنها هم اتفاق قابل ذکری نیفتاد مگر
زیبایی جنگل و آلوچههای قلابیِ بازارِ پای کوه. قبلاها قاطر و خر پای کوه بودند
که اسباب را تا قلعه میبردند ولی امروز خبری ازشان نبود. حالا اینکه چرا نبودند را
نمیدانم. آهان، در راه برگشتن یک اصفهانی همراهم شد و داستان بردیا دروغین را
برایش تعریف کردم، از تاریخ هیچ نمیدانست. برایش توضیح دادم که داریوش چه کلکی زده
و داستان بردیا دروغین را ساخته تا به هر زوری که شده حکومت را بدست بگیرد. چقدر
این ملت چشم بسته عاشق و متنفر نمیشوند. آن از تنفر بیجایشان از اعراب و افغانی،
این هم از عشق پرآب به کوروش و داریوش. فکر میکنند کوروش گاندی بوده، از این خبرا
نیست. کوروش خودش چنتا شهر را سربرید تا به بابل رسید و آنها از ترس دروازه را
بازکردند و از روی شانس خونریزی پیش نیامد.
القصه که
برگشتیم به خوابگاه، و در راه هم فلافل گرفتیم برای شام. اولین گازِ شحاب هم منتج
به افتادن اولین دندان شیریش شد. با شحاب آشنا نیستید. پسر خالهام است، پنج ساله.
بچه شر و شیطون. عین دادشش که این دفعه نیامده سفر چون ترم تابستانی برداشته است.
شاید بعدها فرضتی پیش آمد تا تعریفش کنم. داداشش را. که مثل خودش است.
No comments:
Post a Comment