امروز صبح ساعت هشت
که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم سفرنامهای بنویسم، یا گزارشی از هر روز سفرمان.
امروز اولین روز سفر نیست، روز سوم است، دو روز قبل را در راه بودیم. سه شنبه شب
از مشهد راه افتادیم، دو سه ساعت بعد سبزوار بودیم و خانه خالم. شب را آنجا ماندیم
و صبح حرکت به سمت دامغان و چشمه علی و از آنجا به محمود آباد که انگار سوئیتی
اجاره کردهایم لب دریا. این راه بدون ایستهای مکرر، کمتر از یک روز است، ولی
خراب شدن تسمه تایم ماشین ما و بنزین تمام کردن ماشین خاله مجبورمان کرد یک شب را
در شاهرود سپری کنیم. بهرحال، امروز صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم که سفرنامه
بنویسم، یا گزارش، نمیدانم به چه سفرنامه میگویند ولی من یک گزارشی مینویسم.
اولین اتفاق امروز این بود که هشت از خواب بلند شدم و رفتم کنار دریا کمی پرسه زدم.
وقتی برگشتم سوئیت به قصد بیدار کردن داداشم برای صبحانه، کنارش خوابم برد. با زنگ
مامانم که "پاشو و برنج رو بذار روی گاز" هم بیدار نشدم، فقط مکالمه را با
"هوم" و "هان" گذراندم، دوباره خوابیدم. تا ساعت 2 بود که
خاله آمد و برنج رو خودش گذاشت و من هم همان موقع بیدار شدم.
رفتم لب
دریا که ابی به تن بزنم که انگار مادرم مایو قدیمی من را آورده است. معمولا این
چیزها برایم اهمیتی ندارند ولی وقتی که پییش مامانم هستم مثله بچهها رفتار میکنم،
و گیر که این مایو را چرا آوردی و آن یکی را چرا نیاوردی و من نمیتوانم بروم دریا
و غیره. الان که فکر میکنم بچهها هم چنین نیستند، پرت و پلاهای خودم است.
خوشبختانه کتابم را برداشته بودم و کنار دریا مشغول به خواندن شدم. این را یادم
رفت بگویم، دارم کتاب سفرنامه جلال را میخوانم. شاید از تاثیرات آن باشد که دارم
مینویسم، ولی چیز مهمی نیست، بهرحال کار اشتباهی که نمیکنم. همین اوقات بود که
ماهی گیری سوخته، نه سیاه فقط سوخته، چون معمولا سیاه را با سوخته استفاده میکنند،
ولی مقصود من فردی با شانههای پهن، سبیلی زرد، پوستی سرخ، انگار تمام بدنش
خجالتی، با زبانی نه چندان خجالتی است. که با دو مشما حاوی چهاردهتا ماهی آمد که
اینها را دانه بیست هزار تومن میدهم. شما هفده بده، حالا هفده نه پانزده. فقط خودش
چانه میزد، بقیمان در معنی لفظهای شمالی کند و کاو میکردیم. خلاصه با تمسخر کردن «مرغهای
آمپولی» و «کالباسهایی از گوشت گربه» داشت خرمان میکرد. البته خر کردنش نتیجه
خاصی نداشت، بجز اینکه ازش چهارتا ماهی گرفتیم. حتی چهارتا ماهی احتیاج نداشتیم.
فردا سرِ ناهار مشخص میشود چقدر تیغمان زده.
برای ناهار امروز
بابا از بیرون مرغ گرفت همراهِ با برنجهایی که یادم رفته بود بگذارم روی گاز. بعد
از آن تا شیش چرتکی و سپس دریا. تا ده شب دریا بودیم و خوش گذشت. البته منظره خاصی
نبود، من هم عینک افتابیم را یادم رفته بود بیاورم تا بیشتر دید بزنم. شب هنگام
رفتم به پرسه زنی و دیدن جای اسکان. اینجا که هستیم خوابگاهای دانشجویان دانشگاه
نفت محمود آباد است. سوئیتهایش هرکدام به یک رنگ، مال ما قرمز. پلان خانهها طوری
چیده شدهاند که فضاهای نیمه بستهای بوجود بیاید که بتوان میز و صندلی گذاشت و از
فضای باز لذت برد. بطور کلی خوب جایی است. شرکت نفت خوب به خودش میرسد، و از این
قضیه لذت نمیبرم. در واقع احساس نمیکنم که احتیاج باشد برای پیشرفت کشور این همه
امکانات در دسترس مهندسین باشد. نه آنکه ادمهای بدی باشند، ولی متفکرین و فلاسفه و
هنرمند، یا بطور کلی فرهنگ، بیشتر احتیاج است تا پول و نفت و غیره. البته بلاخره
ملاحظات اقتصادی هم هست. معماری بناهای این دانشگاه بیشتر التقاطی از ساختمانهای
معمولی شمالی، ساختمانهای زشت متداول در کشور، و معماری رومی با طاقهای نیم دایره
و ستونهای مکرر که به نظر به هیچ دردی نمیخورند. باغهایش هم به مانند باغهای
فرانسوی، پر پیچ و خم، ولی بینظم، و باصفا. خلاصه از سرِ ما و دانشجویان نفت زیاد
است، که هردو مفت اینجاییم.
فردا صبح ساعت 9
تخلیه است و الان ساعت 3 نیمه شب. ای خدا، این آدمهای همراه هم مارا برای نماز
صبح بیدار میکنند. ببینم تا صبح چه میشود، پیش از رفتن کنار دریا هم میخواهم بروم،
نیاز است. پس از این میرویم رشت که از دریا دورتر است و به کوه نزدیتر.
No comments:
Post a Comment