احتمالا تا بحال برای شما پیش نیامده است که امین ساعتش را خانهتان
جای بگذارد. امین یک عادتی دارد، هروقت میاید خانه ما ساعتش را جای میگذارد و میرود.
معمولا من فردایش ساعت را برایش میبرم، یکبار هم ساعتس سه روز و دو شب در اتاق من
وقت تلف کرد. امیدوارم هیچگاه پیش نیاید که ساعت امین بیشتر از 59 دقیقه پیشتان
باشد. شاید بگویید دارم زیادهگویی میکنم، اما باور کنید، ساعت امین بدترین چیزی
است که امین عادت به جا گذاشتن آن در خانه ما دارد. ساعت امین هر یک ساعت بانگی در
میآورد، نُفِخَ فِی الصورِ. ساعت امین انگار
نماینده امین در خانه ماست، صدایی در میآورد که حضور امین را در زاویه اتاق تداعی
میکند. انگار که امین چهارزانو دارد مرا میپاید، لقمههایم را میشمارد و در
دفترچهاش مینویسد. ساعت امین هر یک ساعت صدایش درمیآید، فحشی در میکند که
بدبخت یک ساعت دیگر نیز گذشت، اما من نیازی به این هشدارها ندارم. در واقع اهمیتی
به این قضیه نمیدهم. چه فرقی برایم میکند که یک ساعت گذشته است یا دو ساعت،
بلاخره میگذرد. اهمیتی زیادی هم نمیدهم که چگونه گذشت، خوش بگذرد کافیست. گاهی
ساعت امین هر 5 دقیقه صدایش در میآید، نه اینکه ساعت امین زمان را فراموش کرده
باشد، من ساعت خودم را تنظیم کردهام که زودتر بگذرد، یک ساعت بشود 5 دقیقه و دو
ساعت بشود 10 دقیقه، و اینگاه است که ساعت امین اعصابتان را خورد میکند. هی میگویید
برگرد، ریست کن، ساعتت را درست کن، سیخت میزند و کرم میریزد. همه میدانند، وقتی
پاهایتان را جلوی بخاری دراز میکنید، دوست ندارید کسی برای نان خریدن شما را مجبور
به پوشیدن پوتینهایتان کنند.
Sunday, May 11, 2014
Friday, March 21, 2014
یک داستان مطبوع
کارمن
کوچولو دختر خیلی سربهراهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهرهی خاص و عام بود. مادرش
شب و روز از او مراقبت میکرد، و با هوشیاری خود دیواری جلو دخترش در برابر دامهای
دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شد، مادرش هم به شدت نگران شد، و با
خودش فکر کرد: "روزی که دخترم برای اولین بار بالغ شود، با معصومیت طلاییاش
خداحافظی خواهد کرد." مادر برای حل این مشکل راهی یافت. وقتی متوجه اولین رنگ
پریدگی کارمنچیتا شد، مثل دیوانهها به خیابان دوید و با دستهای بزرگی گل سرخ
بازگشت. "بیا دخترم، اینها را بگیر؛ حالا تو داری یک زن میشود." و
کارمنچیتا، شادمان و فریفتهی آن گلهای سرخ زیبا، فراموش کرد که بالغ شود. هر
ماه، دوازدهبار در سال و برای سالهای متمادی، کارمنچیتا با همین روش خر میشد .
از آن حقیقت مشمیزکننده در امان میماند.
به محض
این که سایههای پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر میشدند، مادرش هم گلهای
سرخ را در دستان او میگذاشت.
کارمنچیتا
چهل ساله شد. مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود، هنوز او را کارمنچیتا صدا میزد؛
اگرچه دیگران همه به او دونا کارملا میگفتند. آن سال ماهی آمد که دیگر سایههای
زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند، بنابراین مادرش به او یک دسته گل سفید داد.
"بیا دخترم، حالا که تو از زن بودن دست کشیدهای، این آخرین دسته گلی است که
تقدیمت میکنم." کارمنچیتا برآشفت: "اما مامان، من تا حالا هیچ وقت
نمیدانستم که یک زن هستم." و مادرش به او پاسخ داد "دیگر بدتر، دخترم."
همان دسته گل سفید را وقتی دیگر پژمرد، بیگلبرگ، خشکیده و از هم پاشیده بود، روی
تابوت کارمنچیتا نهادند.
یک
داستان نامطبوع
سن بحرانی
مری کوچولو هم فرا رسید، مادرش خواست همان کاری را بکند که مادر کارمنچیتا کوچولو
کرده بود، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است، یک
دسته گل سرخ به او داد. اما مری کوتیا از کارمنچیتا خیلی بیحیاتر بود. دسته گل را
گرفت، پنجره را باز کرد، گلها را بیرون انداخت، و به بلوغ رسید.
از لوئیس بونوئل، بونوئلیها
Wednesday, January 1, 2014
آن روز در غار علیصدر با شاتر یک ثانیه عکاسی میکردم بدون پایه، یکی بهم تنه زد
همیشه
یکی هست که وقتی اتوبوس از ایستگاه حرکت کرد، به ایستگاه میرسد و باید تا اتوبوس
بعدی که معلوم نیست کی میآید منتظر بماند.
زمین گرد
است، آفتاب هم همیشه به آدم نمیتابد. اگر میخاهی آفتاب بخوری هی سفر کن، یا بنشین
در خانهات و کتابات را بخان.
هروقت که
داشتم آدرس میگرفتم و در آخر شخص آدرس دهنده گفت "پیاده یه ربه، با تاکسی بری
خیلی زودتر میرسی" از اینکه بگم وقت دارم، پیاده میرم، خیلی لذت میبرم.
این
روزها درباره نقد کار میکنم، جذابیت نقد اون لحظهای است که طرف له میکنی. فکر
نمیکنم کسی دوست نداشته باشد کس دیگری را له کند.
آن روز
در غار علیصدر با شاتر یک ثانیه عکاسی میکردم بدون پایه، یکی بهم تنه زد. آن لحظه
تمام انرژی زمین، که بدلیل نزدیک بودن غار به هسته آن، در دستم جمع شده بود تا بهش
مشت بزنم. ولی نزدم، چون عرضه ندارم؟ اگر بار دیگری چنین اتفاقی پیش آید حتمن مشت
خاهم زد.
امروز
میخاستم بروم احمد آباد، کلی حساب کردم که با اتوبوس سریعتر میرسم یا مترو، ولی
قضیه اینقدر ساده نبود. مترو حدود یک دقیقه پشت اتوبوسی (خط 94 آب و برق – ایستگاه باهنر) که من را به ایستگاه باهنر میبرد تا سوار
وسیله نقلیه بعدی شوم، حرکت میکرد. اگر پیاده میشدم احتمال کمی وجود داشت که به
مترو برسم و باید ده دقیقه منتظر مترو بعدی میماندم، و اگر در ایستگاه منتظر خط 10
(ایستگاه باهنر – احمد آباد) میشدم ممکن بود در ترافیک گیر کند. در آخر سوار
مترو بعدی شدم.
از اینکه
ایده ندارم برای نوشتن ناراحتم، بنظرم کسانی ژورنالیست میشوند که نمیتوانند به
خوبی یک "نویسنده" بنویسند. مانند مدافعین راست در فوتبال. دفاع راست یک
تیم یا یک مدافع واسط سریع است که بنا به نیاز او را آنجا گذاشتهاند، یا یک هافبک
راست که توانایی دریبل زدن ندارد و مجبور است برای حفظ هویت خود در پست دفاع راست
بیاستد. جالب اینجاست که اولی همیشه خوشال و دومی ناراحت است ولی چون اینجا کلاس
اندیشه نیست بهتان میگویم، بهتر است دفاع راست نشوید، پول زیادی نمیگیرند.
Saturday, December 28, 2013
صراحت، یا نگاهی به روابط خودم و اینکه چرا باید ژورنالیست بشم
چند روز
بنشین و فکر کن که چه میخاهی بنویسی. نتیجهای ندارد، آخر کار من نوشتن نیست،
منظورم کار درآمدزاست. دوست داشتم که یک روزی ژورنالیست بشم، مثل پدرم. پدر من چند
سالی را به ژورنالیستی گذارند، از آن زمانها گفتنیها دارد که بهتر است بین
خودمان باشد. از پدر بگذریم، او ماجراجوییهای خود را کرده است، همچنان میکند، و
با این همه امکاناتی که در اختیارم هست همیشه به زندگیاش غبطه میخورم. ژورنالیست
شدن خواسته من است. از اینکه پس از اتفاقی گزارشی بر آن بنویسی، توضیح دهی،
استدلال بیاوری، و پیشبینی کنی. از اینکه زودتر از هرکس در محل حاضر باشی و به دور
از نگاه دیگران، در زاویهای دیگر تحلیل کنی، تحلیلی مخصوص خودت. عکسی بگیری،
داستانی برآن بنویسی.
شاید از هرچیز جذابتر در ژورنالیسم برای من ادبیات آن است، ادبیات صریحی که
دوست و رفیق ندارد. صراحت از زیباترین خوصویاتی است که هر فرد میتواند داشته باشد.
صراحت روشنی میآورد، صراحت کژفهمیها را دور میکند، کژفهمیهایی که دلیل بسیاری
از ارتباطات است. چیزی که مشخص است، صراحت شاید سازندهترین روش نباشد اما وقتی
میسازد آنچنان محکم است که هر پسر سیبیلو و هنرینما نمیتواند با آن عشق بازی کند.
شاید با تعارف و تظاهر دوستیهای بیشتری داشته باشیم، ولی همه ما میدانیم، یک دوست
راحت بهتر از دهتا دوست همکار است.
Thursday, December 19, 2013
بیست و هفت دقیقه شارژ لپتاپ
بیست و هفت دقیقه بیشتر از شارژ لپتاپم نمانده است. مینویسم تا تمام شود، اگر دیدید متن
ناتمام مانده، بدانید ایراد از تمایل من به حرکت نکردن است. اگر سه شنبه به
دانشگاه رفته بودم الان شارژ لپتاپم پر بود. خب من هرازچندگاهی اینطوری میشوم.
یکی دو روز را کلن میخابم. شنبه و سه شنبه، مهم نیست که در هر دوی این روزها درس
طرح دارم، این دو روز انتخاب شدند. از این حالت هیچ نگران نیستم، مانند چند دقیقه
پس از سیگاری که کشیده باشم، بدون هیچ فکر یا هدف خاصی به دراز کشیدن مشغول میشوم.
آنقدر خاب استعمال میکنم تا از خماری و بیحوصلگی باز هم بخابم. این روزها را خوب
میشناسم. میدانم که قرار نیست کاری بکنم یا مفید باشم. میدانم که این روزها را
تنها برای خاب گذاشتهاند، میخابی نه برای اینکه پیشتر کم خبایدی، یا چون در چند
روز اخیر زیاد کار کردهای. میخابی چون میدانی اولش خاب است، آخرش خاب است.
Friday, December 6, 2013
گزارشی از یک جفت دست
تایپ رو کیبورد، اسمس زدن با گوشی، تراش کردن
مداد، گرفتن لقمه نون و کره و مربا، بستن پیچ ماشین اسباب بازی، باز کردن در
دستشویی، شونه کردن موها، ترکوندن جوشهای صورت، جاروی خاک روی میز، هل دادن
ماشین، رنده کردن پنیر، گرفتن ترمز دوچرخه، دست دادن با رییس گالری، شستن چُل، بازی
با خمیر بازی، چرخوندن فرمان ماشین، پاک کردن دماغ، تمیز کزدن لای دندونها،
مالوندن چشمها، آب دادن به گلها، ورق زدن کتاب، تمیز کردن عینک، گرفتن لوح
تقدیر، مرتب کردن لباسها، خاروندن پشت گوش، گرفتن دست دوست دخترت، برداشتن
آشغالای روی زمین، زدن تو صورت پسرک احمق و دلقک کلاس بخاطر نمک بیجایی که ریخته
بود، زدن پشت رفیقت، هم زدن مایع کیک، زدن ضرب روی میز، لمس پرهای یه طوطی، گرفتن
دسته پیاسفور، درآوردن جورابها، کندن پوست پرتغال، هم زدن آش، ریختن ضدیخ تو
رادیاتور ماشین، کشتن پشه، زدن آبشار، فشار دادن دکمههای دستگاه خودپرداز، روشن
کردن بخاری، جابجا کردن مبلمان، بستن بند کفش، تمیز کردن خاکی که روی شلوار نشسته،
گرفتن میلههای داخل اتوبوس، شمردن پول، درآوردن مغز گردو، باز کردن در تاکسی،
چرخاندن کلید توی در، خوردن آب از آب سرد کنهای کنار خیابون، زدن دکمه لباسشویی،
پوست کردن موز، خدافظی کردن، کشیدن لپ رفیق فربهات، مچ انداختن، و کارهای دیگری
که با اینها فرقی نمیکنن و اهمیتی نداره که چه کارهایی هستن.
آغاز
عینکم نزدیک به سه هفته هست که شکسته. آن لحظهای که شکست
تنها در این فکر بودم که فردایش بروم یک عینک جدید بگیرم. فوتبال است دیگر، نمیشود
کاریش کرد. آن بنده خدا هم تقصیری نداشت، فقط میخواست توپ رو از محوطه جریمه دور
کند. از اون موقع سه هفته میگذرد، من حتی به چشم پزشکی که سالی یکبار میرفتم
نرفتم، بهانه عینک شکسته هم کارساز نبود. شاید با خودم باید یک جلسه میگذاشتم و معایب
و نتایج کار را بررسی میکردم، ظریفی اینطرف و اشتونی اونطرف. آخرش به این نتیجه
میرسیدیم که باید وقت بدهم، چشم پزشکی بروم، برگی از دفترچه بیمه مچاله شدهام
بگذارم، ضعف چشمام را بدونم. اینها خیلی ارزان بنظر میرسند، وقت و برگی از دفترچه
بیمه مچاله شده. وقتی که اگر صرف چشم پزشکی نمیشد، هزینه فیفا و درایور بازی کردن
میکردم. بازیهای معمولی برای آدمهای معمولی، بدون پیچیدگی خاصی، روند مشخص است،
آنقدر بازی میکنی که تا آخر فصل قهرمان شوی و شاید تیمی بزرگتر قرارداد برایت
بفرستد، شایدم اهل وفاداری هستی و در همان تیم میمانی و تلاش میکنی که آنرا همپایه
با تیمهای قَدَر اروپایی بسازی. تلاشهای کوچکی برای جذاب ساختن چیزی معمولی.
مثال بارزش زندگی است، زندگی آنقدر برایمان معمولی شده است که دیگر چشمهایمان آنرا
نمیبیند، مانند دماغمان که همیشه جلو چشممان هست ولی چون همیشه هست مغز آنرا
نادیده میگیرد. خب جذابیتی هم ندارد، چرا باید بتوانم دماغم را ببینم؟!
برای جذاب
کردن این زندگی ممکن است ساز بزنی، عکاسی کنی، با دوستت بری پارک، تو خیابونا راه
بری، سیگار بکشی، با گوشیت کَندی کراش بازی کنی، دختربازی کنی، لاس بزنی، نری
سرکلاسهای مسخره دانشگاه و کتاب بخونی. شایدم سرکلاسهای کارگاه برای گذارندن وقت
مسخره بازی دربیاری؛ شاید چون نمیخوای خسته و ناراحت از کلاس بیاساس و وقت پر کن
کارگاه بیرون بیایی. تنها چیزی که مطمئنی این وسط هدر نمیرود وقت است. وقت تنها
برای این است که از جزییات کوچکی، جذابیتهای ناپایداری، بهترهای فانی، لذت ببری
تا پایان برسد و به خواب بروی و از بهترین چیز دنیا "خواب" لذت ببری
Subscribe to:
Posts (Atom)


